على اكبر دهخدا

578

امثال و حكم ( فارسى )

جانى كه بزر توان خريد ارزان است * ( تركى كه برخ درد مرا درمان است او را دل من هميشه در فرمان است * بخريده‌امش بزر به صد جان ارزد . . . ) شاه كبود جامه . جاه است و قدر و منفعه آن را كه طمع نه * عز است و صدر و مرتبه آن را كه آز نيست تا پاك كردم از دل زنگار حرص و طمع * زى هر درى كه روى نهم در فراز « 1 » نيست . . . ) خسروانى . جاهلان چون بدليل از خصم فرومانند سلسلهء خصومت بجنبانند . سعدى . جاهلان را پيش دانا جاى استكبار نيست . * ( راه بنمايم ترا گر كبر بندازى ز دل . . . ) ناصر خسرو جاهل را بر عالم بحثى نيست . نظير : در بساط نكته‌دانان خودفروشى شرط نيست . حافظ . جاهل سخى احب الى من عالم بخيل . حديث . رجوع به : السخى لا يدخل . . . ، شود . جاهل گردد اندر عشق عاقل . * ( حكيمان زمانه راست گفتند كه . . . ) منوچهرى . جاهلى كفر و عاقلى دين است * عيب‌جوى آن و عيب‌پوش اين است . سنائى . رجوع به : اندر جهان به از خرد . . . ، شود . جان‌بخشى از جان‌ستانى به است . * ( چو قادر شدى خيره را ريز خون مزن دشنه بر بستگان زبون * مده تيغ را بر سياست زبان كه آهسته بايد به خون مر زبان * بجان اينمثل زندگانى ده است كه . . . ) امير خسرو . رجوع به : مىتوان كشت زنده را . . . ، شود . جاى ارزن نيست . همهء مجلس يا محل انباشتهء مردم است . تمثل : كس از مرد در شهر و از زن نماند * در آن بتكده جاى ارزن نماند . سعدى . نظير : جاى سوزن انداختن نيست . گربه را مجال گذر نيست . سگ سيلى مىخورد گربه طپانچه . سگ صاحبش را نمىشناسد . جاى دزد زده ، يا ، راه دزدزده تا چهل روز ايمن است . رجوع به : جادهء دزد . . . ، شود . جاى سوزن انداختن نيست . رجوع به : جاى ارزن . . . ، شود . جاى شكرش باقيست . بايد سپاس داشت كه از اين سخت‌تر و بدتر نشده است . ولى اين تعبير بيشتر بطنزى آميختهء بمزاح ، در خلاف اين معنى گفته مىشود . جاى شيران شغالان لانه دارند . رجوع به : بر جاى رطل و جام مى . . . ، شود . جاى گل گل باش جاى خار خار * ( نور را هم نور شو با نار نار . . . ) مولوى . نظير : با بدان بد باش و با نيكان نيكو * جاى گل گل باش جاى خار خار . سعدى . جاى گنج ويرانه است . رجوع به گنج در ويرانه است ، شود .

--> ( 1 ) فراز ، در اين‌جا بمعنى بسته است .